ناصر الدين شاه قاجار
84
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )
بود ، به سختى رفتيم ، چند تير گلوله انداختم نخورد ، بعد يك تپهاى بود ، مشرف بود به درياچه سه چهار تا آنقوت زير تپه نشسته بودند ، من و شاه پلنگ خان و ميرزا آقاى تفنگدار رفتيم از پشت تپه كه برويم ما رقش آنها را بزنيم رفتيم بالاى تپه باز دو تير چارپاره انداختم نخورد پريدند رفتند . در اين بين مهديقليخان آمد گفت يك تپهاى هست كه يك گوشه درياچه پيداست چند تا پخلان آنجا نشسته است ، بيائيد بزنيد ، برخاستيم على خان پسر [ 51 ] ميرشكار هم نشسته بود مىپائيد ، بعد سوارها را آنجا گذاشتيم من و مهديقلى خان رفتيم تفنگ گلولهزنى را من دست گرفتم ، تفنگ چارپارهزنى دست مهديقلى خان بود ، اينجا خبط كردم اگر تفنگ چارپارهزنى را خودم دست مىگرفتم و به چارپارهرسى مىرفتم اگر روى زمين هم نمىزدم وقتى مىپريد روى هوا حكما مىزدم ، اين بود كه گلوله دستم بود رفتيم روى تپه يك پخلان نر سفيد سينه قرمز با دو تا مادهاش نشسته بودند ، اما مادهء پخلان از نرش كوچكتر است و خاكستر رنگ است ، اما نرش بزرگ و سفيد و قرمز چيز غريبى است ، خلاصه رفتيم نزديك ، هرچه كرديم نپريدند ، همان روى زمين تفنگ را گرفتم براى نره ، درق درق انداختم نخورد ، پخلانها پريدند رفتند ميان درياچه نشستند بعد ما رفتيم روى يك تپهاى كه مشرف بود به درياچه نشستيم ، خيلى تماشا كرديم ، وليعهد و سايرين بودند ، آفتابگردان را گفتم قدرى پائينتر زدند ، نهار انداختند ، شاه پلنگ را فرستادم برود آنطرف درياچه گلوله بيندازد كه پخلانها بيايند سر جاى اولشان ، شاه پلنگ خان رفت دو تير گلوله انداخت نيامد ، آخر من خودم يك تير گلوله انداختم ، پريدند ، آمدند نزديك جاى اولشان نشستند ، بشارت را آنجا گذاشتم كه بنشيند نگاه كند پخلانها نروند ، خودمان آمديم آفتابگردان نهار خورديم ، عزيز السلطان هم بود ، نهار نداشت ، رفت آفتابگردان مهديقلى خان پيش او نهار خورد ، اعتماد السلطنه در كمال كسالت و كثافت پيدا شد ، آمد قدرى كتاب خواند ، مىگفت ناخوشم مرخص كنيد يك سر بروم تبريز ، فردا مىخواهم دوا بخورم ، گفتم برو او رفت ، بعد از نهار دوباره رفتيم بالا پخلانها خودشان بى خود پريدند آمدند جاى اول نشستند ، يك كوهى بود از پشت كوه كه مىرفتى مارقشان بود ، سوار شده رفتيم از پشت كوه چرخيديم آمديم بالاى سرشان پياده شديم ، من و شاه پلنگ خان و ميرزا آقاى تفنگدار رفتيم ، يك نهرى بود كه مىرفت مىريخت به درياچه ، هزار قدم مانده به پخلانها پياده شديم ، من به شاه پلنگ خان گفتم اگر از توى نهر برويم بهتر است گفت بله اما خيلى گل است گفتم عيب ندارد ، از توى نهر پياده رفتيم آب ميرفت بعضى جاها